تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
☺حرف های یه دختر☺


۱۱ مطلب با موضوع «رمان.........» ثبت شده است

که داشتیم باهم بازی میکردیم مامان بابا تو اتاق خواب بودن تازه ساعت 9 بود که داشتم دنبالش میکردم از یه بچه ی 3 ساله چه انتظاری می رفت رفتم نزدیک ساحل که اونجا ایستاده بود منم به شوخی هولش دادم  که هواسش نبود افتاد تو اب هی دستو پا زد منم ترسیدمو شروع کردم به جیغ کشیدن ولی دیر شدو دیگه.........

میخواستم بهش بگم شروع کردم ادامه ی داستانو تعریف کردن

-افتادم توی اب اصلا تو شک بودم ولی بعد شروع کردم به دستو پازدن که رفتم توی  اب دیگه نفسم بالا نمیومد که یه قایق دیدم و دیگه هیچی نفهمیدم 

جشمامو که باز کردم تویه اتاق بودم 

ولی هرچی فکر کردم چیزی یادم نیومد 

یهو یه خانوم وارد شد 

-سلام اقا پسر 

-س..سلام

-چیه چرا ترسیدی 

-من ..من چرا اینجام اصلا اینجا کجاست شما کی هستین

-بابا یکی یکی.......................


مبینا ..... ۹۶-۱۱-۲۱ ۰ ۰ ۲۴

مبینا ..... ۹۶-۱۱-۲۱ ۰ ۰ ۲۴


به سرعت باد پایین پرید نگاهم به ویلا افتاد و خاطره م توی ذهنم تکرار شد دقیقا ادرس همون ویلا روبهم داده بود

-ارمین..ارمین

-بله

-اه چرا تو هپروتی بابا صندوق عقبو بزن بال دیقه میخوام وسایلمو بردارم

-اها باشه

صندوق عقبو زدم بالا و سایلشو برداشت شب بودو چراغای داخل حیاط ویلا روشن منم رفتم وسایلمو از صندوق عقب برداشتم در ویلا رو باز کرده بود تاریک بودو نمیشد جایی رو دید 

زدم تو سرم -اخ یادم رفت ماشینو بیارم داخل 

بس این تارا هول بود دم در پارک کردم وسایلمو یه کنار گذاشتم و درم باز کردم سوار ماشی شدم و داخل ویلا اوردم هحالا که چراغای ماشین به داخل ویلا افتاد بهتر میتونستم داخل ویلا ببینم ولی از تعجب چشمام گرد شد چرا شبیه جنگل بود با تعجبماشینو گذاشتمو پیاده شدم 

وسایلمو از روی زمین برداشتم {هنوز تعجب داشتم}و به داخل ویلا رفتم 


- واقعا که خنگی 

- عمه ته

دیگه حوصله ی صحبت کردن باهاشو نداشتم هرچی میگفتم یه جوای تواستینش داشت

- هییی کی میرسیم

- شاید نیم ساعت دیگه 

- ولی تا اون موقع که شب میشه

- اشکابی داره

- نه

 و بعد رفت نشست توی ماشین منم بعد چند دقیقه رفتم نشستم که دیدم چشماشو رو هم گذاشته و خوابی واعا که ادم بی خیالیه

راست به یه موضوع فکر کردی

چی 

این که تو باهاش عقد کردی 

خوب

ولی این یه گناهه 

بابا من که باهاش عقد نکردم اصلا فامیل من مگه اذرینه

نه منصوریه

خوب ون با کسی ازدواج کرده که وجود خارجی نداره 

پس شناسنامه

تقلبی بود

اها پس هیچ عقدی صورت نگرفته

درسته

دیگه داشتیم میرسیدم نمیدونم دختره اینجا چه خاطره ای داشت ولی بدترین خاطره ی زندگی من این جا بود

=اخ جون رسیدم

......................................


مبینا ..... ۹۶-۱۱-۱۹ ۰ ۰ ۳۰

مبینا ..... ۹۶-۱۱-۱۹ ۰ ۰ ۳۰


- بدتر از این کار که بدون اطلاع دارم میبرمش پیش کسی که از سالم بودنش مطمعنم نیستم غیرتم کجا رفته

-مگه خودت پیشش نیستی ؟؟

-چرا و لی اعتمادش نسبت بهم از دست میره 

-میخواب بهش بگنم...

-ن‍‍‌‌‌‌ـ‍ــــه

-باشه پسرا پس خودت بهش بگو ولی بنظرم از حالا حالا نگو بگذار بگذره بزار اعتمادش نسبت بهت بیشتر شه ولی نزار عاشقت شه میدونی که....

-بله میدونم گناه 

-پس باهاش مثل یه دوست یا واقعا ...الوو ..الووو

اه این شاژ لعنتی چرا تموم شد

-پ‍ـ‍ـ‍ــخ

-هییییی

-دیدم تو خودتی گفتم یکم به  هیجان بیای 

.........

حوصله ندارم بنوسم و لی یه عکس میذارم و توضیح کوتاه راجب رمان


مبینا ..... ۹۶-۱۱-۱۳ ۰ ۱ ۳۲

مبینا ..... ۹۶-۱۱-۱۳ ۰ ۱ ۳۲


تارا

خاک تو سرم من که نمی خواستم اون چهرمو ببینه حالا..

بابا اون که تورو ندیده 

چی می گی مثل اینکه من نه لنز گذاشتم نه هیچی

عشقم مگه یادت نیست اذر جون اومد بعد نمی خواستی ببینتت لنزاتو با عینکتپ گذاشتی و این لباس گشادو پوشیدی و ماشاال...بس تنبلی دیگه درش نیاوردی و خوابیدی

یه نگاه به اینه کردم راست میگفت لنزام بودن و لباسم که ......نگم بهتره

صورتمو شستم و به سمت کمد کنار دست شور رفتم عینکمو اینجا جا گذاشته بودم برش داشتم و به چشمام زدم حالا بهتر شد 

اخه چرا دوست نداری قیافه ی واقعیتو ببینه

فکر کن سر یه بازی گو شیه بچه گانه

واقعا که بچه ای

به حرفای وجدان گوش ندادم و بیرون رفتم که ارمینو نشسته رو تختم دیدم


نمیدونم چیکار کنم دوست دارم وقدی صیغه ی عقد رو میخونن بگم نه ولی ابروی پدر مادر جلوی همه میره )منظورم از همه خوانواده ی اذره ها)نمیدونم چیکار کنم اولا دوست دارم قبلش برم شمال خونه ی قبلیمون نمیدونم چرا ولی دوست دارم برم 

.................................

ارمین 

-چی من پطور تورو تو چهار روز هم صیغت کنم هم ببرمت ماه عسل اصلا من میخوام ماه عسل ببرمت المان

اخی دختره تو چشاش اشک جمع شد ولی بعد یهو اتیشی شد و داد زد

-اصلا مگه من میخواستم با تو ازدواج کنم هزار تا خاستگار بهتر از تو داشتم مگه من بله رو دادم هااا یه چی بگو

راست میگفتم اصلا من چرا گفتم جوابش مثبته

به دلایل شخصی


یهو تارا گفت 

_چرا اومدی خاستگاریم

این ...اخه این چه سوال مسخره ایه

_بنظرت چرا میرن خاستگاری

_کسی که عاشق یه نفره میره خاستگاریش تو تازه دو روزه اومدی

منم ندیدی شایدم تو عکس دیده باشی.....

نزاشتم حرفشو ادامه بده گفتم

_تو که خیلی با عکست فرق داری 

به من من کردن افتاد

_مگه...خوب....اصلا مگه تو با عکست یکی هستی هرچند من عکستو 

ندیدم ولی اصلا شبیه اونی نیستی که وجدان...ببخشید مامانم میگفت

_حالا ....نظرتون چیه قسط ازدواج داری

_خوب...خوب.بستگی داره کی باشه

_نگاه بنظر من .....یعنی چطور بگم ..حاضری با من ازدواج کنی


وای وجدان الان همون دختری که مامان عکسشو نشون داد میاد 

اره

مطمعنی

نه

واقعا مرسی

بعد از احوال پرسی روی مبل نشستم ومنتظر بودم که ببینم چه کسی از اتاق وارد میشه

خوب معلومه دختر

خپل منظورم اینکه هلو واردمیشه یا لولو

اها از این لحاظ 

بعله


وای الان این بهترین راه...شایدم نه

دارم دیوونه میشم .....ولی اره اگه اون فقط منو بخاطر خوشگلیم بخواد چی{بابا اعتماد بنفس}

ولی ارزش امتحان کردنو داره 

-تارا بیاکه مهمونا اومدن

وای هول کردم وای اگه مامان بیاد داخل اتاق چی زود گفتم

-اومدم مامان اومدم

صدای اف اف اومد{بابا مخفف ایفون}مثل اینکه اومدن

وب اگه اونا دیر وارد خونه بشن ومامان منو بااین سرو وعض ببینه مجبورم میکنه لباسا مو عوض کنم پس بزار اونا که نشستن بعد برم

و مشغول درست کردن این عینک ته استکانی شدم 

البته این عینک ته استکانی نیست شبیه اونه ولی شیشست

الان دوست دارین بدونید دارم چیکار میکنمخوب از اول ماجرا بشنوید

من وارد خونه میشم بهد مامان میاد سمتم و با کمال ارامش میگه

-دخترم خانواده ی اذر جونو یادته 

منم میگم

-خوب اره

-امشب واسه پسرشون که تازه از المان برگشته میخوان بیان خاستگاریت

وبعد میره


تصمیم دارم رمان بنویسم شاید قشنگ باشه شایدم نه

ولی چون هر روز نیستم بیشتر 4شنبه ها واستون پست میزارم

امید وارم خشتون بیاد




نظرم بدین

مبهم}}


مبینا ..... ۹۶-۱۰-۲۹ ۲ ۱ ۷۴

مبینا ..... ۹۶-۱۰-۲۹ ۲ ۱ ۷۴


۱ ۲

میخوام حرف های تو دلمو بزنم نه همشو حرف هایی که تو دلم مونده رو میخوام بنویسم تا خالی شم

شاید جالب نباشه شایدم باشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

_†‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡†††††‡¶¶¶¶‡††††††††††††‡‡‡†
___‡8‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡†8¶¶¶8‡‡††††††††††††††††††
___†‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡†‡¶¶¶8‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡†
____‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡¶¶¶8‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡888‡‡‡‡‡‡
____‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡8¶¶¶8‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡
_____†‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡8‡‡‡88‡‡‡‡‡88‡‡‡‡‡‡¶¶¶¶¶¶¶8‡†
____††‡‡‡88888‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡88‡8888‡‡8¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶8†††
____‡¶¶¶¶¶¶¶888‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡888¶¶¶8¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶8‡†††
___†¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶8‡‡‡‡‡†††‡‡‡88¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶8¶¶‡‡†‡††††
____8¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶8‡‡‡†††††††‡88¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶8‡‡‡††††††
____†¶¶888888¶¶¶¶8††††††††††‡‡‡‡†888‡‡‡‡‡‡†‡††††††††
_____‡¶8888888¶¶¶¶†††††††††‡††††‡†‡‡‡†‡†††††††‡†††††
_______¶¶¶888¶¶¶¶¶‡††††††‡††††††††††††††††††††††††††
________¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶‡††††††††††††††††‡‡‡‡†††††††††††††
_________¶¶¶¶¶¶¶¶8‡‡‡‡‡††††††††††††‡‡‡‡‡‡†††††††††††
__________8¶¶¶¶88‡†††††‡‡‡†††††††††‡‡‡‡‡‡†††††††††††
___________¶¶¶8‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡††††††††‡‡‡‡‡‡‡‡††††††††††
___________‡‡‡‡‡‡††‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡†‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡†††‡††
___________‡†‡‡‡‡†‡‡‡††††‡‡†††‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡†††
___________‡‡‡‡‡‡8‡8‡8¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶8‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡††
___________‡‡‡8888¶8¶¶‡¶¶¶‡†‡88‡‡†††‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡
___________‡88888¶¶¶¶¶¶¶¶88‡‡‡‡††‡†‡‡††‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡
___________‡8¶88¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶8‡‡†††‡††‡††‡‡††8¶88‡‡‡‡‡
____________‡¶¶8¶¶¶¶¶¶¶¶¶8‡‡‡†††‡†††††††††‡‡‡¶¶¶88‡‡
_____________†¶¶¶¶¶¶¶¶¶‡‡‡†‡8¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶†‡‡‡‡
_______________¶¶¶¶¶¶¶¶‡¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶888‡††8‡88†††‡‡‡‡
________________†¶¶¶¶¶8¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶‡‡††‡‡88‡‡‡†‡‡‡‡‡‡‡
___________________¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶‡8888‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡
____________________‡¶¶¶¶¶¶†8‡‡88‡8888888‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡
_____________________†8¶¶¶¶88888¶¶¶¶¶¶¶8‡‡‡‡‡‡‡‡‡†††
______________________†‡¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶888‡‡‡‡‡‡‡8888
________________________†8¶¶¶¶¶¶¶¶¶88‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡88‡8¶
__________________________†¶¶¶¶¶¶888‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡888¶¶


طبقه بندی موضوعی