تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
☺حرف های یه دختر☺


به سرعت باد پایین پرید نگاهم به ویلا افتاد و خاطره م توی ذهنم تکرار شد دقیقا ادرس همون ویلا روبهم داده بود

-ارمین..ارمین

-بله

-اه چرا تو هپروتی بابا صندوق عقبو بزن بال دیقه میخوام وسایلمو بردارم

-اها باشه

صندوق عقبو زدم بالا و سایلشو برداشت شب بودو چراغای داخل حیاط ویلا روشن منم رفتم وسایلمو از صندوق عقب برداشتم در ویلا رو باز کرده بود تاریک بودو نمیشد جایی رو دید 

زدم تو سرم -اخ یادم رفت ماشینو بیارم داخل 

بس این تارا هول بود دم در پارک کردم وسایلمو یه کنار گذاشتم و درم باز کردم سوار ماشی شدم و داخل ویلا اوردم هحالا که چراغای ماشین به داخل ویلا افتاد بهتر میتونستم داخل ویلا ببینم ولی از تعجب چشمام گرد شد چرا شبیه جنگل بود با تعجبماشینو گذاشتمو پیاده شدم 

وسایلمو از روی زمین برداشتم {هنوز تعجب داشتم}و به داخل ویلا رفتم 

-اَههههه چرا این یخچال لعنتی هیچی توش نیست 

صدای تارا بود که از اشپز خونه میومد 

-انتظار بیجاداریا بابا اگه چیزی داشته بود که میپوسیدن

-راست میگیا

سری از روی تاسف تکون دادم که برزخی نگام کرد

-چیه بابا بیا بخورم

-برو واسه عمت سر تکون بده 

-بهتره به عمم فوش ندی 

- چرااا

-چون چ چسبیده به راه

و بعد بلند زدم زیر خنده که گفت

-میدونی ما چند وقته نیومدیم این ویلا

-نه

-نزدیک به 20سال میشه

-چیییییی...پس بگو چرا داخلش شبیه جنگل شده

-واسه یه اتفاق ..توی شب دقیق مثل الان .... یه اتفاق افتاد که.. هیچی ولش کن میخوام برم لب ساحل دیدی که ویلا چسبیده به ساحله بابام اینجوری میخواست الانم میخوام برم میخوای بیا

-باشه ولی اول لباسا مونو عوض کنیم و لباس گرم بپوشیم

تارا رفت توی اتاق قبلیش دقیق ویلا رو یادمه یه اشپز خونه ی بزرگ که اپن رو به روی سالن پزیرایی بود و 2 تا اتاق خواب پایین که تارا رفت داخل یکیش و بعد از کنار همون اتاق یه پله ی مارپیچ میخورد و یه سرویس پاین بود کنار اشپز خونه و یه سرویس الا بعد داخا همه ی اتاقام سرویس جدا بود و 5 تا اتاق بالا بود که هرکدوم مال یه نفر بود 

وسایلمو برداشتم و داخل اتاق  شدم همون که به اتاق تارا پسبیده بود یه سفر یه روزه که فرداش باید میرفتیم المان لباسامو عوض کردمو یه چراغ قوه برداشتم بعد از اتاق بیرون اومدم که دیدم تارا حاضرو اماده داره کفشاشو میپوشه منم که بیشتر مواقع اسپرت میپوشیدم انم یکی از اون مواقع بود که با خودم کفش اسپرت اوردم پام کردم و گفتم بریم

-اره 

بعد جلوتر راه افتادم که دیدم تارا رفت و رویه یه صخره نزدیک به اب نشست رفتم نزدیکش که دیدم شونهاش داره میلرزه 

-هیی چرا داری گریه می کنی 

- فضولی

- خیلی پرویی مثلا اومدم هم در دی کنم که دیدم حقته که ...

یهو دیدم پرید بغلم و شروع کرد گریه کردن تعجب کردم ولی به خودم فشردم انقدر گریه کرد که دیدم اروم شد

- خالی شدی یا اب بدنت کم شده برات اب بیارم بازم گریه کنی 

- نه اب بدم تموم شد

-میدونم فضولیه ولی من اسمشو فضولی نمیزارم میزارم کنجکاوی چرا گریه می کنی

توکه خودت میدونی

نه میخوام از زبون تارا بشنوم

- راز نگه داری 

- 0درصد

-پس نمیگم

-باشه بابا به کسی نمیگم 

یه روز که فکر کنم مثل همین روزا زمستون بود منو مامانو بابا مو داداشم اومدیم اینجا..

-مگه داداش داری

یه دفه دیگه سوالایی که خودت میدونی بپرسی نمیدونم چیکارت میکنم

وجدان خفه

- میشه نپری وسط حرفم

-اهوم

-اومدیم اینجا خیلی خوب بود من فکر کنم 3 ساله بودمو ارمینم 5 یا 6 ساله خیلی دوسش داشتم نمیدونم این خاطراتو چطور فراموش نکردم چون هر لحظه یادمه باهم بازی میکردیم مشهور بودیم به 2 تا زلزله که یه شب..................

مبینا ..... ۲۱ بهمن ۹۶ ، ۱۸:۰۸ ۰ ۰ ۲۱ رمان.........

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

میخوام حرف های تو دلمو بزنم نه همشو حرف هایی که تو دلم مونده رو میخوام بنویسم تا خالی شم

شاید جالب نباشه شایدم باشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

_†‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡†††††‡¶¶¶¶‡††††††††††††‡‡‡†
___‡8‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡†8¶¶¶8‡‡††††††††††††††††††
___†‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡†‡¶¶¶8‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡†
____‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡¶¶¶8‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡888‡‡‡‡‡‡
____‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡8¶¶¶8‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡
_____†‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡8‡‡‡88‡‡‡‡‡88‡‡‡‡‡‡¶¶¶¶¶¶¶8‡†
____††‡‡‡88888‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡88‡8888‡‡8¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶8†††
____‡¶¶¶¶¶¶¶888‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡888¶¶¶8¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶8‡†††
___†¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶8‡‡‡‡‡†††‡‡‡88¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶8¶¶‡‡†‡††††
____8¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶8‡‡‡†††††††‡88¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶8‡‡‡††††††
____†¶¶888888¶¶¶¶8††††††††††‡‡‡‡†888‡‡‡‡‡‡†‡††††††††
_____‡¶8888888¶¶¶¶†††††††††‡††††‡†‡‡‡†‡†††††††‡†††††
_______¶¶¶888¶¶¶¶¶‡††††††‡††††††††††††††††††††††††††
________¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶‡††††††††††††††††‡‡‡‡†††††††††††††
_________¶¶¶¶¶¶¶¶8‡‡‡‡‡††††††††††††‡‡‡‡‡‡†††††††††††
__________8¶¶¶¶88‡†††††‡‡‡†††††††††‡‡‡‡‡‡†††††††††††
___________¶¶¶8‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡††††††††‡‡‡‡‡‡‡‡††††††††††
___________‡‡‡‡‡‡††‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡†‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡†††‡††
___________‡†‡‡‡‡†‡‡‡††††‡‡†††‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡†††
___________‡‡‡‡‡‡8‡8‡8¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶8‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡††
___________‡‡‡8888¶8¶¶‡¶¶¶‡†‡88‡‡†††‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡
___________‡88888¶¶¶¶¶¶¶¶88‡‡‡‡††‡†‡‡††‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡
___________‡8¶88¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶8‡‡†††‡††‡††‡‡††8¶88‡‡‡‡‡
____________‡¶¶8¶¶¶¶¶¶¶¶¶8‡‡‡†††‡†††††††††‡‡‡¶¶¶88‡‡
_____________†¶¶¶¶¶¶¶¶¶‡‡‡†‡8¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶†‡‡‡‡
_______________¶¶¶¶¶¶¶¶‡¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶888‡††8‡88†††‡‡‡‡
________________†¶¶¶¶¶8¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶‡‡††‡‡88‡‡‡†‡‡‡‡‡‡‡
___________________¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶‡8888‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡
____________________‡¶¶¶¶¶¶†8‡‡88‡8888888‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡
_____________________†8¶¶¶¶88888¶¶¶¶¶¶¶8‡‡‡‡‡‡‡‡‡†††
______________________†‡¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶888‡‡‡‡‡‡‡8888
________________________†8¶¶¶¶¶¶¶¶¶88‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡88‡8¶
__________________________†¶¶¶¶¶¶888‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡888¶¶


طبقه بندی موضوعی